امروز با مهديس چه گذشت! (14/8/90)
سلام زندگيم.
امروز كه داشتيم میومدیم سركار و تو هم بزارم مهد كودك، تو ترافيك گير كرديم و تو هم خيلي شيطوني كردي. رفتي بغل بابايي و پشت فرمون نشستي و رانندگي مي كردي. دست بابام را مي زدي كنار كه خودت فرمون رو بگيري. منم صدا مي كردي (اَبَ، اَبَ) كه نگات كنم و تشويقت كنم.
اومديم گذاشتم مهد، خيلي نگرانم كه كلاست عوض شده (يه كلاس رفته بالاتر)، چون هنوز عادت نكردي و تو توي اين كلاس خيلي كوچيكي. ولي از وقتي كه اومدي 3-4 قدم راه مي ري و شيطون تر شدي.
امروز قرار بود كه بيان براي معاينه چشم، و ساعت 11 كه اومدم بهت سر بزنم، خاله ساناز گفت كه دكتر گفته يكم مشكوكه، بايد ببريش دكتر، خيلي نگرانم خداكنه كه اون چشماي قشنگت مشكلي نداشته باشه. البته من گفتم چون يكم حالت سرماخوردگي داره شايد به خاطر شربت ها (ديفن هيدرامين، سرماخوردگي) باشه. حالا عصري مي بريمت دكتر تا ببينيم چيه مامان.
عصری با بابا بردیمت دکتر و دکتر معاینت کرد و گفت هیچ مشکلی نداره و تازه نیم دهم هم اضافه داره که خیلی خوبه کمتر بچه ای این طوری می شه. خدا رو شکر مامان که هیچ مشکلی نداشتی.
دوست دارم زندگیم. یه عالمه بوس به تنها نفس.














.gif)


امروز با مهديس چه گذشت! (14/8/90)
